تبليغاتX
دُمـــــــــــل
دُمـــــــــَـــل

یک اتفاق تکراری!

شنبه ۱۸ تیر

به پشت سر که نگاه می‌کنم فاصله‌ی زیادی تا امروز می‌بینم. خیره که می‌شوم خودم را در دیروز نمی‌شناسم و حس غریبگی می‌کنم. حتی حرف‌هایش را هم دیگر نمی‌فهمم... همه‌ی این‌ها و آن‌ها که گفتنی نیست، یعنی رضا عوض شده.  وقتی به "سه‌نقطه" نگاه می‌کنم و بعد هم مرور این دو سال "دمل" می‌رساندم به آن‌جا که این تغییر را خوب کشف کنم... دو سال دیگر هم گذشت و چه زمان سریع شده و انگار نه انگار می‌گذرد. آری، "دمل"‌ام دوساله شد... دوساله‌ی تمام، و من ازجنس این روزها برای خودم، بیشتر از روزهای دیگر بدم می‌آید. چرا؟ خودم هم نمی‌دانم. خیلی وقت است دیگر خیلی چیزها را نمی‌دانم و بر این نادانی و ناآگاهی واقفم!

پی‌نوشت: مرور ۱۸ تیرهای زندگی‌ام، کابوس آزاردهنده‌ای‌ست... کابوسی تلخ که مزه‌ی زنگار زنگ زده‌ی آهن‌های زمخت و بی‌رحم روزگار را می‌دهد...

 

 خط خطی‌های رضا صدیق (سه‌نقطه‌ها را با من فریاد بزن)        | 

دل ِ جامانده سوزان است آن‌جا...

یک‌شنبه ۱۲ تیر

گاهی دلم برای بعضی چیزهایی تنگ می‌شود که مجبورم بریزم توی سینه‌ام... گاهی برای بعضی چیزها که متعلق به خاطره‌ی نسل من نیست، دلم تنگ می‌شود. برای چیزهایی که خودخواسته درونش قرار گرفتم و برایشان دل‌دل زدم. هنوز برایشان بغض می‌کنم و تشنج... برای رمل‌هایی که هنوز غبارشان روی شانه‌ام هست و از زخم‌هاشان در دلم خون چشمه می‌گیرد... برای آن‌چیزها که امروز نه خریداری دارد و نه می‌شود از آن‌ها سخن گفت. برای آن‌چیزها که با هیچ‌کسی نمی‌شود درمیان گذاشت و حرفشان را زد. نمی‌شود که تصویر مشترکی نیست و از گفتن‌شان پشیمانت می‌کنند... دلم بیشتر می‌گیرد این‌طور مواقع و بیشتر توی خودم فرو می‌روم و بیشتر دلم تنگ می‌شود و بیشتر همه‌ی درها را می‌بندم... درز همه‌جا را می‌بندم که از نور چراغ‌ها حالم بد می‌شود و به سیاهی شب پناه می‌برم. همان‌جا که می‌شود ساعت‌ها گفت، رازهای نگفتنی را...


 خط خطی‌های رضا صدیق (سه‌نقطه‌ها را با من فریاد بزن)       

همیشه باد می‌آید!

دوشنبه ۶ تیر

دست کرد توی پارچ قرمز و نم آب را پاشید روی گل‌ها. دسته دسته‌شان کرد. ساقه‌ها را یکی کرد و نخ را دور ساق‌هاشان پیچید.

پرسیدم: گم شده‌ای داری؟

برای نوشتن صدا می‌خواهم. یک صدا که ضربان کلام باشد. یک دهان که تکان بخورد. یک زبان که تلفظ کند... و یک آوا که پخش شود. برای نوشتن، نیاز به هیچ ندارم. چون چیزی برای نوشتن ندارم دیگر. رها کرده‌ام شعرها را و واژه‌ها را.

پرسید: مگر نوشتن صدا دارد؟

به فکر فرو رفتم که نوشتن، "نیاز" دارد؟

پرسیدم: تو شاعری؟

اگر دستم نمی‌لرزید و شعری می‌نوشتم شاید راحت می‌گفتم؛ نه! حالا که دستم لرزیده و شعری برای نوشتن ندارم، سکوت می‌کنم... تیغ ساقه‌ای‌ توی دستم رفت؛ آیا شاعر لقب است یا اسم؟ نامم چیست وقتی واژه‌ای دیگر ندارم؟

و می‌پرسید و می‌پرسیدم و می‌پرسید... و فرو می‌رفتم و فرو می‌رفت و فرو می‌رفتم...

بگذار انتهای شعرها نقطه بگذار. بگذار انتهای نوشتن‌ها نقطه بگذار. بگذار انتهای این لذت نقطه بگذار. بگذار و بگذر از این گذرواژه‌های پر از عجز، که هیچ‌بخاری ندارد تا بر سوی پنجره‌‌اش نقش ببندند. بگذر پسرک، بگذر و باور کن که این سال‌ها، همه‌ی این‌ سال‌ها، در رویای شعر دست و پا می‌زدی و از شاعرانگی، تنها قاب زیبایی دیدی، پر از حسرت نداشتن... پسرک، تو تمام عمر دیر بوده‌ای و دیر آمده‌ای و دیر گل داده‌ای.

دخترک دست در دست مادر از عرض خیابان می‌گذرد. پسرک گل فروش، دسته‌های رطوبت خورده‌ی گل‌های بهارنارنج و یاس را برایش تکان می‌دهد. دخترک می‌دود و شاخه گلی برمی‌چیند. مادر لبخند می‌زند. پسرک گل‌فروش هم. باد می‌آید. همیشه باد می‌آید. همیشه آسمان خاکستری و ابری‌ست وقتی گلی در میان کوچک دستان دخترک است. باد می‌آید و گلبرگ‌ها را با خود می‌برد و دخترک، نظاره می‌کند. مادر رو بر می‌گرداند. پسرک دسته‌ی گل‌ها را باز به‌سوی دخترک می‌گیرد. دخترک زیر لب، برای گلبرگ‌های مسافر، دعای سفر می‌خواند...

پرسید: اگر صدا بود، شاعر می‌شدی؟

همیشه صدایی هست تا شاعرانگی را مقطوع کند و حواس را پرت. پنجره‌ها را باید چفت کرد. پرده‌ها را باید کشید. درز لای درب‌ها را باید پوشاند و قلم را در دست محکم گرفت. باید سکوت، فریاد بزند. می‌دانی صدای سکوت چگونه است؟

شعری نبود. سکوتی نبود. صدایی نبود. گلی، گلبرگی، قلمی و کاغذی نبود. هیچ همه‌جا را به خود گرفته بود. شاعر را باد برده بود. شعر را هم. ورق پاره‌ها و خط‌خطی‌ها و سیاهه‌هایش را هم. استخوانی آراسته به پوست، خیره مانده بود به دیوارهای مشبک‌ روبرو!

لبخند زد. لبخند زدم.

بهارنارنج را از دست پسرک گرفت. به خاکستری آسمان نگاه کرد. خیره شد. به آسمان سلام کرد و برایش آیة‌الکرسی خواند. باد را بر گونه بوسید و برویش لبخند زد... و برای گلبرگان، دعای سفر خواند...

 

 خط خطی‌های رضا صدیق (سه‌نقطه‌ها را با من فریاد بزن)